عجب صبری خدا دارد ...اگر من جای او بودم همان یک لحظه ی اولکه اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدانجهان را با همه زیبایی و زشتیبه روی یکدگر ویرانه می کردم___امروز از صبح بی حوصله بودم ، رفتم مغازه و تنها بودم ، این یعنی حجم زیادی از کارارو مجبور شدم تنهایی انجام بدمدرگیر بودم تا ساعت شد ۱۲ ظهر ، با خودم گفتم اوکی یه آنتراک بدم و ببینم چه خبر؟ :)و لعنت به من کاش هیچوقت اخبار امروز و نمیدیدم ، کاش اصلا بیدار نمیشدم ، حالا مگه این اشکا بند میاد ...و بازم لعنت به من که فقط میتونم گریه کنمنمیدونم این کابوس کی قراره تموم بشه ، من دیگه نمیدونم برا کدوم یکی از عزیزام گریه کنمآخ که چقدر همتون برام عزیزید ... انگار یه عمر و باهاتون گذروندموَ واقعا عجب صبری خدا دارد .....
برچسب:
نویسنده: نگار حیدریان
تاريخ: دوشنبه
10 بهمن
1401 ساعت: 14:14