خرید بک لینک
عجب صبری خدا دارد ...اگر من جای او بودم همان یک لحظه ی اولکه اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدانجهان را با همه زیبایی و زشتیبه روی یکدگر ویرانه می کردم___امروز از صبح بی حوصله بودم ، رفتم مغازه و تنها بودم ، این یعنی حجم زیادی از کارارو مجبور شدم تنهایی انجام بدمدرگیر بودم تا ساعت شد ۱۲ ظهر ، با خودم گفتم اوکی یه آنتراک بدم و ببینم چه خبر؟ :)و لعنت به من کاش هیچوقت اخبار امروز و نمیدیدم ، کاش اصلا بیدار نمیشدم ، حالا مگه این اشکا بند میاد ...و بازم لعنت به من که فقط میتونم گریه کنمنمیدونم این کابوس کی قراره تموم بشه ، من دیگه نمیدونم برا کدوم یکی از عزیزام گریه کنمآخ که چقدر همتون برام عزیزید ... انگار یه عمر و باهاتون گذروندموَ واقعا عجب صبری خدا دارد .....

برچسب: نویسنده: نگار حیدریان تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 14:14

۲۵ روز گذشته۲۵ روز از شبی که قرار شد هم دیگه رو ببینیم ، من میخواستم دلم آروم بگیره ، اون میخواست دلایلش و بگه ، اما نشد...نتونست بیاد یا نخواست بیاد نمیدونم ولی امروز یهو یادم اومد که آخیدل کوچولوی ساده من بین این همه غم تورو یادم رفته بود که منتظر بودی ببینیشحرف بزنی باهاششاید یه عذرخواهی بزرگ به خودم بدهکارم بخاطر اینهمه انتظارآرومم و چیزی بهش نمیگم ، نمیدونم چرا ؟ اما حس میکنم نباید بگم ..اینکه میگن یه نفر اگه واقعا بخواد ببینتت و حرف بزنه حتی شده ۱ دقیقه برات وقت خالی میکنه واقعیت داره؟حتما داره - چون من همیشه اینکارو کردمذهنم بهم ریختست ، سرما خوردم ، سرگرم کار کردم خودمو و دارم ادامه میدمهمش شد غم ، اینم بگم یکم لبخند بیاد برای مامان قشنگم یه انگشتر خریدمکه فقط ببینم که میخندهکه فقط خنده های اونه که میتونه بهم امید بده

برچسب: نویسنده: نگار حیدریان تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 14:14

امروز تصمیم گرفتم تنهایی با خودم'>خودم وقت بگذرونمیکم یاد روزایی کنم که بی دلیل خوشحال بودم سطح دغدغه های فکریم اونقدر پیش پا افتاده بود که میشد یک ساعته حلش کرد ...ساعت ۴ از خونه زدم بیرون ، خیلی هوا سرد بود سوز بدی داشت سریع یه ماشین گرفتم رفتم سمت نوشهر ، خب نوشهر برای من منطقه ی امنه چون کسی نمیشناستم تا رسیدن به کافه مورد نظرم یه نخ سیگار کشیدم یادم اومد روزایی که برای فروش کتاب با دوستام تو سرما و بارون میرفتیم ، راضی کردن آدما برای خریدن یه کتاب ۳۰ هزار تومنی خیلی کار سختی بودمخصوصا که اصولا آدمای کتاب خون خیلی کمن ، من باید قانعشون میکردم و دردناک اینه که برای بالا بردن سطح فرهنگ مملکتم اینکارو نمیکردم من فقط میخواستم پول بیشتری در بیارم.ساعت ۵ بود که رسیدم کافه مورد نظر جاش ۱ سالی بود که تغییر کرده بود و من نیومده بودم تاحالا ، تا جای جدید و ببینم به شدت شلوغ بود ، نیم ساعتی منتظر موندم تا نوبتم بشه ، از شانس خیلی خوبم جلو بار نشستم ، یه صندلی تک روبه باریستا...اون قهوه میزد ، من غرق میشدم تو روش قهوه درست کردنشنگاهش به قهوه ای که درست میکرد انقدر عاشقانه بود که تو دلم با خنده گفتم کاش من اون قهوه بودم ..قبل ترها ساعت کاریمون که تموم میشد ۵،۶ تایی میومدیم این کافه .. خسته ، کوفته ، ولی انگار ته دلمون انگیزه داشتیم ، امید داشتیمبه یاد قدیم پنه سفارش دادم که واقعا میتونم بگم بهترین پنه ای که تو زندگیم خوردم مال این کافه است.نمیدونم چند باری که با باریستا چشم تو چشم شدم اتفاقی بود یا من زیادی غرق کاراش شده بودم ولی یجا بخودم اومدم و دیدم حسابی درگیر این آدم شدمخلاصه تونست برای ساعتی منو از دنیای خودم بیرون بیاره ازم بابت صدای بلند دستگاه عذرخواهی کنه منم لبخندی بزنم و بگم ایر

برچسب: نویسنده: نگار حیدریان تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 14:14

صفحه بندی